نمی دونم از کجا شروع کنم چند بار مو ضوع اعتیادم به داروهای اعصابو تایپ کردم ولی همیشه یه اتفاقی می یوفته که نوشته هام ثبت نمی شه کاش هیچ وقت شروع نمی کردم ولی بی خی دیگه واسم عادی شده هر وقتم که می خوام ترکشون کنم نمی شه همیشه یه اتفاقی می یوفته که نا چار می شم دوباره مصرفشون کنم دیشب یه بسته ویلیستون نایت و یه ساعته کشیدم حس خوبی بود دیگه سر درد نداشتم به هیچ چیزو هیچ کسم فکر نمی کردم ولی حالا که فکرشو می کنم میبینم زندگی اونقدر پوچو بی ارزشه که حتی ارزش فکر کردن و زندگی کردنو هم نداره بی خی اصلآ ولش کن من که از همه بریدم به ته خط رسیدم به ته ته تهش..کاش مامانم هیچ وقت منو به دنیا نمی اورد کاش همون روز که واسه اولین بار شک عصبی رد کردم می مردم یا حد اقل می رفتم کماچه میدونم اصلابای رفتم ولی نمی دونم کی بر می گردم یا اصلآ بر گشتی تو کار هست یا نه.....
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 2:20 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته است/ دلم گرفته است/ به ایوان میروم وانگشتانم را بر پوسته کشیده ی شب می کشم /چراغ ها ی رابطه تاریکند /چراغ های رابطه تاریکند/ کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد /کسی مرا به میهمانی گنجیشک ها نخواهد برد/ پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست .....
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 2:20 موضوع | لینک ثابت
جایی که /سارای/ به خاطرعشق و عصمت اش خود را به آب خروشان می اندازد /سوری/هم به یک میهمانی خیا بانی همیشگی می رود و نا خوانده اسیر زخم زبانها ونیش وکنایات می شود/آنها از عشق چه می دانند /...عشق یعنی سوختن . یعنی فنا شدن ... یعنی ذره ذره آ ب شدن واو دارد ذره ذره آ ب می شود ....سوری کیم دیر ؟ سوری بیر گولدی جهنمده بیتیبدیر.سوری بیر دامجی دی گوزدن آحاراق اوزده ایتیبدیر. سوری یول یولچو سود.ر آیر ده یوخ دوزده ایتیبدیر.سوری بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر. سوری بیر گوزلری باغلی سوزی داغلی/اولوب هاردان هارا باغلی/
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 4:16 موضوع | لینک ثابت
من از مرگ نمی ترسم لا اقل فکر می کردم که نمی تر سم...... چند بار هم روشهای نوین خود کشی رو امتحان کردم ولی جواب نداد یعنی همیشه مامانم نجاتم می داد ولی وقطی که ندا خود کشی کرد رنگ مرگ برا من هم عوض شد باشه واسه بعد به قوله مریم واسه امروز بسه خود کشی اوکی بای....
نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 7:5 موضوع | لینک ثابت
دیروز تو تنهایی و خلوط خودم نشستم و کلی شعر و مطلب نوشتم که مثلآ امروز بیارمشون تو وبلاگم ولی حیف که تو ....خونه لبته اگه بشه اسمشو خونه گذاشت جا گذاشتم بی خی بهتر شد چون این جوری می تونم راحت هر چی که دلم می خواد تایپ کنم..... انگار همین دیروز بود که تصمیم گرفتم برم .....اما حالا خوشحالم اره بعده پشته سر گذاشتنه اون همه اتفاقه خوب ...نه خوبه اون جوری ولی حالا که فکرشو می کنم می تونم بگم همشون با همه تلخی هاشون خوب و دلچسب بودن با کلی خاطراته رنگ و وارنگ البته از نوعه سیاه سفید ولی خوب فکر کنی سیاه سفیدی هم قنگی های خودشو داره می دونم تو این مدت کلی آدمای دوروبرمو ازیت کردم ولی همشون اونقدر ماهن که منو با همه بدی هام تحملم کردن خوب ولشباقی باشه واسه بعد راست می گن که حرف حرف دنباله خودش می اره بازم نشد حرف دلمو بزنم البته همشو نتو نستم بزنمولی در حالت کلی الان احساس سبکی می کنم اخیش ..![]()
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 4:38 موضوع | لینک ثابت
دیروز برای اولین بار حس کردم که چقدر خوشبختم چون تا دیروز نمی دونستم که چقدر آدم حسرت امروز منو می کنن تازش هم همشون فکر می کنن که من چقدر بی خیالو بی دردم بی خی بزار به همین خیال بموننو بسوزن ..من که تا به آلان هم اونهارو جزو آدمی زاد حساب نمی کردم ونمی کنم.خلاصه دوباره اومدم ولی نمی دونم که بازم برم یا بمونم....
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 4:1 موضوع | لینک ثابت
دیروز برای اولین بار حس کردم که چقدر خوشبختم چون تا دیروز نمی دونستم که چقدر آدم حسرت امروز منو می کنن تازش هم همشون فکر می کنن که من چقدر بی خیالو بی دردم بی خی بزار به همین خیال بموننو بسوزن ..من که تا به آلان هم اونهارو جزو آدمی زاد حساب نمی کردم ونمی کنم.خلاصه دوباره اومدم ولی نمی دونم که بازم برم یا بمونم....
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 4:1 موضوع | لینک ثابت
بابا دیروز اومد ولی کاش نمی اومد من که همش فکر می کردم مرده و رفته سی خودش ولی... بی خی زندگی یه دیگه یه روزبد یه ئروز خوش با من که تا الان فقط بد بوده بی خی دلم سی خودم می سوزه حیف شدم رفتم به حساب کهنه ننم... ولش کن بزار من هم این جوری بسوزم و بسازم زندگی هم از سر کار گذاشتن من کییف کنه دلم می خواد بزارم برمهمه چی رو ول کنم ولی انقار نمیشه
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 6:30 موضوع | لینک ثابت
بازم سلام می خواستم ببینم خوبی امروز دارم می رم دلم واسه نت و چت و... تنگ میشه نمی دونم کی بر می گردم آخه رفتنم با خودمه برگشتنم با خدا شاید هم عکسش درسته ولی خلاصه می رم میام همش تلپم دیگه یه روز این ور یه روز اون ور میرم میام خلاصش کنم یه تلپ تمام عیارم از شوخی گذشته روز های خوبی را پشت سر گذاشتم بهتره زحمت و کم کنم دلم واسه خودم تنگ میشه...
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 3:44 موضوع | لینک ثابت
امروز تنهای تنها هستم الی که رفته من ماندم و یه اتاقه نیمه خالی خیلی بده ادم به حضور یکی عادت کنه بعدش اون بزاره بره یعنی مجبور بشه بره بی خی به قوله سانی زندگی همینه دیگه یه روز یکی هست یه روز دیگه نی بی خی من که دیگه عادت کردم واسم مهم نی
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 3:0 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY