سلام باز اومدم یه خورده چرت و پرت بنویسم و برم می دونی حالم اصلآ خوب نی همش خدا خدا می کنم که این زندگیه ....زهرماری گند تموم بشه و من بلکه یه روز با ارمش بتونم  کپه مرگمو بزارم نمی دونم چه مه اوننم که سرش به زندگیو مشکلاته خودش گرمه هر وقتم که یادش میوفته یا ناراحته یا از کسی بدی دیده یا دل تنگه دیگه بعدش مری بی مری انگار نه انگار که منم هم هستم.....نمی دونم شاید دارم یه طر فه قضاوت می کنم شاید نامردیه این جوری فکر کنم ولی از اونجا که ما به ظاهر حکم می کنیم از ظاهره این کارایه اون این جوری بوش می یاد که واسش بیشتر حکم یه سنگه صبور یا یه چیزی مثلهمبله راحتیه تو خونش می مونم که هر وقت خسته میشه بهش تکیه میکنه........حالا من موندمو یه دنیا غمو غصه و ... بی خی زندگی همینه دیگه اروم یا تند میره تا به اخر برسه....


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت